خرید بک لینک
انقد که این چند وقته درگیری فکری و زمانی و غیره دارم که اصلا وقت نشده بیام بنویسم.. یکی از دلایلش هم اینه که دست و پای خودمو بستم.. همش میگم هویجوری چیزی ننویسم, بلکه با حوصله سرفرصت یه مطلب درست درمون و سازماندهی شده تحویل وبلاگم بدم! بعد باخودم فکر کردم دیدم چه کاریه؟؟ کی میگه باید آداب و ترتیبی بجوی ام؟؟ اصن هرچه میخواهد دل تنگم می گویم!! نه که برای خواننده ارزش قائل نباشم.. اصلا.. خیلی هم دوستتون دارم.. شیرینی هم قراره بهتون بدم :))) ولی خب درکل میگم چه کاریه آخه؟ مگه من این وبلاگو برای اهداف خاصی افتتاح کردم؟؟ غیر از اینه که خواستم دفترچه خاطراتی باشه واسه 50 سال بعدم؟؟ حالا اون لا و لو هم یه چهارتا حرف علمی فرهنگی اجتماعی میزنیم که زیادی هم دست خالی نمونیم :دی بعدشم.. اصلا چی بالاتر و با ارزش تر از تجربه؟؟؟ اینکه آدم تجربیاتشو حتی خیلی شخصی بنویسه مگه کم چیزیه؟؟ 4 تا چیزهم بقیه از زندگی یاد میگیرن.. من خودم که شخصا وبلاگهای روزانه نویسی و خودمونی رو ترجیح میدم به وبلاگای لفظ قلم و نوشته های ادبی احساسی و غیره.. البته روزانه نویسی هم ویژگی هایی داره.. نه که آدم بیاد بنویسه خب الان در یخچالو باز کردم بعد عمه ام تو تلگرام یه پیام داد گفت شب بخیر خوب بخوابی! اینجور وبلاگ نویسا همونایین که تو دنیای واقعی تا بیان یه جریانی رو برات تعریف کنن, دق ات میدن :دی بگذریم.. امروز جِف برام

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 14:03

من هیچوقت تاکسیای پیکان رو سوار نمیشم چون لباسام بو میگیره.. ولی این بار دلم سوخت.. سوار شدم و از قضا بو نمیداد (البته فکر نکنید مثلا تاکسیای دیگه بو نمیدن، چرا من پرایدم سوار شدم بو فاضلاب میداده :| ) داشتم میگفتم.. بو که نمیداد هیچی، کلی هم باشخصیت بود رانندش.. یه مرد حدود 60 ساله.. درکل خدا حفظش کنه واسه خانوم بچه هاش.. امروز دوباره یه پیکان بوق میزد و با دستش به سمت مسیر انقلاب اشاره میکرد... دیدن این تراکم از پیکان اونم توی دو روز عجیبه یکم.. این بار هم دلم سوخت و سوار شدم.. از کنار هر عابری رد میشد با صدای خیلی بلند میگفت انقلااااب.. آخرسر گفتم آقا میشه یواشتر داد بزنید؟ گفت باشه.. بازم دلم میسوخت همچنان.. با اون رانندگیش و ترمزهای ناگهانی و سر و ته شدن اعضا و جوارح بدن درنهایت چهار راه فاطمی پیاده شدم.. ینی یک مسیر ده دیقه ای پیاده رو با تاکسی اومدم.. پول خوردم هزار و 350 بود بهش دادم و پیاده شدم.. دیدم داره با همون صدای نکره داد میزنه خانم خانم.. برگشتم سمتش.. گفت اینکه هزار و 350 .. گفتم آره خب! گفت نه 1600 میشه.. منم گفتم از خیابون 20 ام امیرآباد شمالی تا انقلاب کرایه 1600 میشه.. من که یه دونه چهار راه کلا سوار شدم پس هزار و 350 معقول که هیچی، زیادم هست.. پررو بازی دراورد و منم چون دیدم بدبخته گفتم باشه 10 تومنی میدم خورد کن. گفتم ولی راضی نیستما، واسه اون دنیات خوب نیست

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 14:03

خب به میمنت و مبارکی خطر از کنار گوشم گذشت, نمیدونم چه کار خیری کرده بودم که ختم به خیر شد :دی .. ینی فقط یه پای شکسته کم داشتم تو این اوضاع.. تو تاکسی بودم . پشت نشسته بودم و یه مرد هم جلو نشسته بود.. به راننده میگم ممنون من یکم جلوتر زیر پل عابر پیاده میشم, جواب میده چشم.. نگه که میداره, مرده هم پیاده شد.. راننده انگار تواین فاصله 10 ثانیه ای یادش رفته بود قول داده که منو هم پیاده کنه!!!!! همین که پامو گذاشتم بیرون یهو گاز داد که بره واسه خودش.. در عرض صدمِ ثانیه حس کردم پام سنگین جسبیده به زمین و کنده نمیشه و همزمان هم خیلی خم شده و دارم کج میشم و صورتم با آسفالت خیابون داره ملاقات میکنه.. جیییییغ بنفش غیر ارادی کشیدم.. سریع ترمز کرد.. نصف پام زیر چرخ رفته بود و اگه 2 ثانیه دیرتر جیغ میزدم احتمالا نصف باقی مونده هم خم شده بود زیرش و الان داشتم از بیمارستان براتون پست میذاشتم :دی راننده از این بچه های شنگول بود که مشخصه ناحیه بالا رو اجاره دادن.. احتمالا 2 روز از 18 سالگی و گواهینامه گرفتنش گذشته بوده.. رنگش پریده بود و داشت با ترس منو نگاه میکرد.. تا چند ثانیه ساکت بودم و خودمم تو شوک بودم.. یهو سرش جیغ جیغ کردم :)))) گفتم وقتی مغزت سر جاش نیست مسافر نزن مسئولیت دارهه.. بعد پول رو پرت کردم تو صورتش, لامذهب جا خالی داد, نخورد به سرش :)))) خیلی صحنه دراماتیک و کمدی بود همزمان ...

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: پنجشنبه 12 بهمن 1396 ساعت: 19:10

امروز تو به دنیا میای فرشته زمینی من :*

خوشحالم که خدا هرجوری بوده خواسته تورو بیاره رو زمین تا چشمای شیشه ای مامان و هوش زیاد بابارو به ارث ببری و بشی یه یادگاری که میرسه به دست من تا حسابی مراقبش باشم و یادم نره چقدر دوسش دارم..

امیدوارم به زودی هرسال با آرامش این روز رو با بهترین هایی که برات اتفاق میفتن و من شاهد و حامی شون هستم ، کنارت باشم عزیزترینم


برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: پنجشنبه 12 بهمن 1396 ساعت: 19:10

یه اتفاقاتی افتاد این چند روز که وقت کنم به زودی مینویسم تو وبلاگ.. درحال حاضر وسط یه عالمه آشغال نشستم :)) آشغال منظورم البته mess هستش.. (اینو چندساعت پیش نوشتم البته :دی.. چون درحال حاضر افقی ام :)) ) فقط همینو بگم که امشب آقامون کلی کمکم کرد تو ترجمه یه متن خیلی سخت.. میدونی؟ هر آدمی باید یکیو داشته باشه که بهش بگه " تو برو یه چیزی بخور, من برات انجام میدم".. بعد یهو انگار یه نسیم خنک میاد و از ته دل خیالت راحت میشه.. جالب اینجاس که من آدمی ام که اصلا و ابدا نمیتونم کارامو بسپرم دست کسی، چون همش نگرانم و فکرم پیش کار میمونه و اونقدر هی خودمم میام سرکشی که اگه از اول خودم انجام میدادم درواقع سنگین تر میبود :| .. اما آقامون فرق میکنه.. اونقدر بهش اعتماد دارم که میدونم اگه تصمیمی بگیره، اگه کاری قرار باشه بکنه هیییچ نیازی نیست نگران باشم.. میتونم با خیال راحت کار دیگه ای بکنم.. و این حالت برای کسی مثل من هم عجیب و هم شیرینه.. + الان رفتم پارچ آبو پر کردم بذارم تو یخچال، چشمم به پرتقالی افتاد که چارلی بهم داد اون روز :)))))) میام تعریف میکنم .. آشنا میشین حالا با بچه ها :دی

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: پنجشنبه 12 بهمن 1396 ساعت: 19:10

اولین برف زمستونی اومد... چه برفی... عشقولانه و آزار دهنده همزمان.. آقای طفلکم یک ساعت مجبور شده تو برف بمونه.. بمیرم براش میدونی یکی از بزرگترین لذت ها چیه ؟؟ هوا برفی باشه.. برفو ببینم از پنجره.. بعد من زیر پتو باشم.. دست و پامم شل کنم.. خسته باشم... بعد تا ابد برف بباره و من تا ابد زیر پتو باشم... دلم هوای خونمونو کرد... وقتی اینجور وقتا باباییم آش درست میکرد.. بعد از زیر پتوی گرم و نرم میومدم و آش رو تو بشقاب درحال بخار کردن میدیدم... میدونی دوس دارم تو اون لحظه به مدت هزارسال متوقف بشم.. نهایت لذت همین چیزاست... برف بیاد و... من زیر پتو باشم و... از آش باباپز توی بشقاب بخار بلند شه... برف و پتو و آش داغ... هزارسال.. هزارسال بعدا نوشت: الان صبح فردای دیشب محسوب میشه.. الان ساعت 8صبح و من با این صحنه مواجه شدم:

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: پنجشنبه 12 بهمن 1396 ساعت: 19:10

صفحه بندی